غزل شمارهٔ 1163

Toggle stanza 1
صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش
1

صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش

در چنین فرخ صبوحی، ساقیا، یک جام کش

2

آتش ما کی فرو میرد بدین گونه که می

تا خط بغداد دارد ساقی و ما دجله کش

3

چون من از بازوی همت روز را بر شب زنم

در نیارم سر به تاج روم و اکلیل حبش

4

چون مه نخشب بتان خالی نباشند از دروغ

تا نداری استوار از خود درون آری مکش

5

می که بر ما زهر شد هم تو کنی آب حیات

تا نگیری عیب ما اول بگو یا خود بچش

6

بر لبت گازی زدم، بر دل و دین و خرد

مهره بر چین، چون که نقش کعبتین آمد دوشش

7

بهترین روز مرا روز بدی آمد، از آنک

هست خسرو شیشه و آن سنگدل دیوانه وش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور