Toggle stanza 1
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست
1

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست

یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست

2

زان زلف مسلسل که همه برشکند باد

از روی تو بنگر که در ان زیر چه دیده ست

3

بر قافله صبر مرا نیست ولایت

امروز که مژگان تو لشکر نکشیده ست

4

این اشک به چشم من از آن جای گرفته ست

کاندر طلب وصل تو بسیار دویده ست

5

شبهاست چو گل غرقه به خونم که به سویم

از باغ وصال تو نسیمی نوزیده ست

6

آری، شب امید همه غمزدگان را

صبحی ست که تا روز قیامت ندمیده ست

7

طاقت چو ندارم که رسانم به تو خود را

فریاد رس، ای دوست، که طاقت برسیده ست

8

خسرو تن بیجانت به گلزار زمانه

مرغیست که او از قفس سینه پریده ست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور