غزل شمارهٔ 1570

Toggle stanza 1
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن
1

ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن

ظاهر نهان چه بینی‌؟ نظارهٔ نهان کن

2

پرواز کن به همّت، بر‌پر به اوج عزّت

جبریل اوج‌ِ خود شو، بر سدره آشیان کن

3

چشمت چو تندگیری چون پرده‌های دیده

بگشای پردهٔ دل، سرپوش از آن روان کن

4

زان زر که کم خوری گر دامن گرانت ماند

بر دار خاک و خارا دامان خود گران کن

5

عمر رونده خواهی پاینده تا قیامت

زنهار نام نیکو با عمر هم‌عنان کن

6

گر تخت عاج خواهی، خود را بلند منگر

در خاک تست بادی، زان مشت استخوان کن

7

بر خوی‌های ناخوش نه باد برد، باری

داری رمی ز گرگان زر ابروی شبان کن

8

ور در صدف چنانی کآرند روی در تو

آیینه‌های خود را آیینه جهان کن

9

رخ سوی شاه دل نه، کش در غزا خرد را

پس اسپ عشق در ران، فرزینش رایگان کن

10

بین شمع کش ز سوزش کشته‌ست جان روشن

گر روشنیت باید، تن را بسوز جان کن

11

خسرو به ملک شهرت‌، چندت زبان هرزه‌؟

عالم همه گرفتی، شمشیر در میان کن

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور