Toggle stanza 1
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
1

نی مجال آن که او را از دل خود برکشم

نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم

2

دیده را گر حق آن نبود که دید او روی تو

من ز خونهایی کزو خوردم ز چشمش برکشم

3

گر نترسم زان که در خونابه ماند یار من

برکشم دیده به جای دیده او را در کشم

4

در رهی، کو رفت، این سر تا نگردد خاک ره

هم به خاک راه او زان خاک راهش برکشم

5

بر خودش خوانم، فضولی بین که می خواهم، به جهد

چشمه خورشید را در جنب نیلوفر کشم

6

عاقبت روشن شود همسایگان را سوز من

گر چه آه آتشین از خلق پنهان در کشم

7

چو بر آن سون تواند داشت، خسرو، سالها

گر توانم یک سخن زان لعل جان پرور کشم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور