Toggle stanza 1
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
1

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد

وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد

2

آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ

صد تشنه را بکشت که آبی ز چه نداد

3

صوفی که خاک نیست سرش در ره بتان

گفتش به سر زنید که پیرش کله نداد

4

دیدن به خواب هست گنه، لیک دوزخی ست

آن کس که در جمال تو داد گنه نداد

5

شرمنده از هلاکت خسرو مشو، چه شد

یک جانت بیش داد، سه و چار و ده نداد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور