غزل شمارهٔ 849
Toggle stanza 1دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
11
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد
22
آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ
صد تشنه را بکشت که آبی ز چه نداد
33
صوفی که خاک نیست سرش در ره بتان
گفتش به سر زنید که پیرش کله نداد
44
دیدن به خواب هست گنه، لیک دوزخی ست
آن کس که در جمال تو داد گنه نداد
55
شرمنده از هلاکت خسرو مشو، چه شد
یک جانت بیش داد، سه و چار و ده نداد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

