Toggle stanza 1
مرا هر شب زدیده خون دل غلتان فرود آید
1

مرا هر شب زدیده خون دل غلتان فرود آید

چه پنداری شراب عاشقی آسان فرود آید؟

2

دل و عقل، آنگهی عشق، این کجا باشد روا آخر؟

که مرغ کعبه در بت خانه ویران فرود آید

3

سحرگه خشک دیدی ز آه من، ای مرغ بستانها

شبانگه باش تا از چشم من باران فرود آید

4

مرا گویند دل گرد آر، من بسیار بسی خواهم

که از دل یک دم آن بدعهد بی فرمان فرود آید

5

عنانگیری نکرد آن بیوفا یک ره مرا روزی

که در ویرانه بیچارگان مهمان فرود آید

6

چو حد حسن خود بشناخت، قانع شو ز دور، ای دل

که آن یوسف نمانده ست آنک در زندان فرود آید

7

گهی جولان او در جان، گهی میدان او در دل

غلام آن سوارم من که اندر جان فرود آید

8

نمی یابم چو خار پاش، باری باشمش در ره

مگر بر فرق من گردی ازان جولان فرود آید

9

نمک بارد به هر سو کان جگر گوشه رود، وانگه

همه بر جان سوزان و دل بریان فرود آید

10

بدینسان کز بلندی گفت خسرو رفت بر گردون

چه باشد یک سخن گر در دل جانان فرود آید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور