شمارهٔ 5 - چنان به‌نظر می‌رسد که آن سلطان عشرت‌طلب و هر‌دم‌خیال، به این کتاب توجه نکرد و آن همه زر را که وعده کرده بود به امیر خسرو نداد، مگر امیر خسرو ازینکه مثنوی دل‌انگیزی گماشته است‌، خرسند بود:

Toggle stanza 1
گرچه شد از بهر چنین نامه‌ای
1

گرچه شد از بهر چنین نامه‌ای

داد مرا گرمی هنگامه‌ای

2

نز پی آن شد قلم سحر‌سنج

کز پی این مار نشینم به گنج

3

من که نهادم ز سخن گنج پاک

گنج زر اندر نظرم چیست‌؟ خاک!

4

گر دهدم تاجور سربلند

در نتوان باز به دریا فگند

5

ور ندهد زان خودم رایگان

رنجه نگردم چو تهی‌مایگان

6

یک جو از ین فن چو به دامن نهم

ده کنم آن را و به صد تن دهم

7

شیرم و رنج از پی یاران برم

نی چو سگ خانه که تنها خورم

8

این همه شربت نه بدان کرده‌ام

کاب ز دریای کرم خورده‌ام

9

هر همه دانند که چندین گهر

کس نفشاند بدو سه بدره زر

10

ور دیدم گنج فریدون و جم

هدیهٔ یک حرف بود، بلکه کم !

11

هر صفتی را که بر انگیختم

شعبدهٔ تازه درو ریختم

12

مور شدم بر شکر خویش و بس

در نزدم دست به حلوای کس

13

هر چه که از دل در مکنون کشم

زهرهٔ آن نیست که بیرون کشم

14

زانکه نگه می‌کنم از هر کران

ایمنی‌ام نیست ز غارتگران

15

دزد متاع من و با من به جوش

شان به زبان آوری و من خموش

16

نقد مرا پیش من آرند راست

من کنم «احسنت!» کز آن شماست!

17

شرم ندارند و بخوانند گرم

با من و من هیچ نگویم ز شرم

18

طرفه که شان دزد من از شرم پاک

حاجب کالا من و من شرم‌ناک

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور