غزل شمارهٔ 876
Toggle stanza 1از حال مات هیچ حکایت نمیرسد
11
از حال مات هیچ حکایت نمیرسد
در کار مات بیش عنایت نمیرسد
22
گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق
جانم گسست و عشق به غایت نمیرسد
33
گمره چنان شدهست دلم با دهان تو
کش از کتاب صبر هدایت نمیرسد
44
بگذشت دوش زلف و رخت پیش چشم من
ماهی گذشت و شب به نهایت نمیرسد
55
از خون نوشته قصهٔ دردت رسولِ اشک
هر روز در کدام ولایت نمیرسد
66
ای عقل، بگذر از سرِ خسرو که مر تو را
در کار اهل عشق، کفایت نمیرسد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

