Toggle stanza 1
از حال مات هیچ حکایت نمی‌رسد
1

از حال مات هیچ حکایت نمی‌رسد

در کار مات بیش عنایت نمی‌رسد

2

گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق

جانم گسست و عشق به غایت نمی‌رسد

3

گمره چنان شده‌ست دلم با دهان تو

کش از کتاب صبر هدایت نمی‌رسد

4

بگذشت دوش زلف و رخت پیش چشم من

ماهی گذشت و شب به نهایت نمی‌رسد

5

از خون نوشته قصهٔ دردت رسولِ اشک

هر روز در کدام ولایت نمی‌رسد

6

ای عقل، بگذر از سرِ خسرو که مر تو را

در کار اهل عشق، کفایت نمی‌رسد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…