Toggle stanza 1
یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید
1

یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید

این سر و هر سر که هست در خم چوگان برید

2

غمزه زن ما رسید، ساخته دارید جان

یوسف ما چون رسید، مژده به کنعان برید

3

از رخش امروز اگر توشه شود نعمتی

بهر چه فردا به خلد منت رضوان برید؟

4

دست به دامان او نیست به بازوی کس

بوالهوسان فضول، سر به گریبان برید

5

در صف عشاق چو لاف عیاری زدید

ماتم تان واجب است، گر ز غمش جان برید

6

مرغ بیابان عشق خار مغیلان خورد

وعده اصل انگبین بر مگس خوان برید

7

مست و خراب مرا، حاجت نقلی اگر

هست، دل خام سوز سوی نمکدان برید

8

نیست دل چون منی در خور شاهین شاه

پاره مردار من بر سگ دربان برید

9

بر دو رخ خود نوشت خسرو دلخسته حال

وه که ز درمانده ای قصه به سلطان برید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور