Toggle stanza 1
آن دل خراب شد که تو آباد دیده‌ای
1

آن دل خراب شد که تو آباد دیده‌ای

وان سینه غم گرفت که تو شاد دیده‌ای

2

بازارِ عیش و خانهٔ هستی و کویِ عقل

ویرانه‌ها شد آن همه کآباد دیده‌ای

3

عمری‌ست تا به دامِ بلایی اسیر ماند

آن جانِ نازنین که تو آزاد دیده‌ای

4

نزدِ من، ای حسود، تو بایستیی کنون

تا خان و مانِ دل همه بر باد دیده‌ای

5

ای پندگوی، همرهِ من در عدم نه‌ای

تا از غمِ وِیَم علف و زاد دیده‌ای

6

ای مرغِ عاشق ار تو بدانسته‌ای وفا

در رنجِ خویش راحتِ صیاد دیده‌ای

7

خسرو، به بوستان چه رَوی دل دگر طرف؟

کاش از نخست در گل و شمشاد دیده‌ای

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور