Toggle stanza 1
نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمد
1

نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمد

نه این ناز و کرشمه از بتان آزری آمد

2

مکن ناز و مکش ما را مسلمانی ست این آخر؟

اگر عاشق شدم جایی، چه کردم کافری آمد

3

چو بیهوش خیالم دید، شب می گفت همسایه

که امشب باز آن دیوانه ما را پری آمد

4

چه شد کام روز آب چشم من بی خواست می آید

دگرگون می شود این دل، مگر آن لشکری آمد؟

5

ز خوبان داغها دارم برین دل، وای مسکینی

که با این دشمنان دوست رویش داوری آمد

6

غلام عشق شو، خسرو، به زیر تیغ گردن نه

حدیث عقل را مشنو که کارش سرسری آمد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور