Toggle stanza 1
چون غم هجران او نداشت نهایت
1

چون غم هجران او نداشت نهایت

عاقبت اندوه عشق کرد سرایت

2

وقت نیامد بتا، که از سر انصاف

سوی ضعیفان نظر کنی به عنایت

3

غایت آنها که از جفای تو دیدم

نور یقین داشت در دلم به سرایت

4

گر تنم از دست غم ز پای در آمد

سرنکشم، تا منم، ز قید وفایت

5

گر تو به تیغم زنی خلاص نباشد

زخم تو خوشتر که از رقیب حمایت

6

شرح غم عشق بیش ازین ز چه گویم

شوق من و جور او رسید به غایت

7

ای بت نامهربان شوخ ستمگر

از تو کنم یا ز روزگار شکایت

8

آنچه من از روزگار سفله کشیدم

پیش تو گویم ز روزگار حکایت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور