Toggle stanza 1
دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد
1

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد

جان بی‌لب تو گوهر کان را نمی‌شناسد

2

چندین چه می‌کند آن زلف بر جمالت؟

یعنی که چشم‌زخم جهان را نمی‌شناسد!

3

نرگس به زیر پات چرا دیده را نمالد؟

یا کور شد که سرو روان را نمی‌شناسد

4

کوچک‌دهانت بر دم سرو رهی چه خندد؟

یعنی که غنچه باد خزان را نمی‌شناسد

5

فریاد من ز صبر که با هجر می‌نسازد

شک نیست که قدر و قیمت آن را نمی‌شناسد

6

در خسرو شکسته نظر کن که در فراقت

دیوانه گشته پیر و جوان را نمی‌شناسد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور