غزل شمارهٔ 1621
Toggle stanza 1ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین
11
ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین
زان زلف مشکفامت عشاق گشته مشکین
22
برخاست بوی ریحان زان طره چو سنبل
بنشست باد بستان زان عارض چو نسرین
33
یک ره به نیم خنده دندان نمای ما را
تا اوفتادن آید دندانه های پروین
44
بسیار روی خوبان دیدم، ولیک بی تو
خاطر نمی پذیرد از هیچ روی تسکین
55
چون من نمی توانم برخاستن ز عشقت
گه گه اگر توانی نزد من آی و بنشین
66
پیراهن جفا را هر روز می بپوشی
حالم چو نیک دانی بر خود مپوش چندین
77
لب خواهد از تو خسرو، گویی که هیچ ندهم
گر هیچ نیست، جانا، باری زبان شیرین
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

