Toggle stanza 1
عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم
1

عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم

طاقت رسید و با تو رسیدن نیافتم

2

گفتم «رخت ببینم و میرم به پیش تو»

هم در هوس بمردم و دیدن نیافتم

3

گفتی به خون من سخنی، هم خوشم، ولیک

چه سود کز لب تو شنیدن یافتم

4

دی با درخت گل به چمن همنشین شدم

خود باغبان در آمد و چیدن نیافتم

5

بر دوست خواستم که نویسم حکایتی

از آب دیده دست کشیدن نیافتم

6

مرغم کز آشیان سلامت جدا شدم

ماندم ز آشیان و پریدن نیافتم

7

شد جان خسرو آب که از ساغر امید

یک شربت مراد چشیدن نیافتم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…