Toggle stanza 1
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟
1

به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟

همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟

2

اگر چنین که تویی نیم شب روی بر بام

تبارک الله تا بر سر قمر چه کنی؟

3

یکی کرشمه ابروت بهر فتنه بس است

به گرد روی ز مو این همه حشر چه کنی؟

4

خدای از پی دل بردن آفرید ترا

تو موی بهر چه بافی و سر به بر چه کنی؟

5

چو هر چه کردم امانم نبود از دستت

کنون ز دیده بخواهم کشید هر چه کنی

6

نعوذبالله امید وفا ز پس از تو

من استوار ندارم ترا، اگر چه کنی

7

کمر همی طلبی تا به کشتنم بندی

ترا که نیست میانی، بگو کمر چه کنی؟

8

ز رنج خسرو گفتی همیشه بر حذرم

کنون که کار دل از دست شد، حذر چه کنی؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور