بخش 11 - حکایت دم زندگانی به حق عیسی(ع)
Toggle stanza 1صبح دمی رفت مسیحا به دشت
11
صبح دمی رفت مسیحا به دشت
سبزه صحرا به دمش زنده گشت
22
بی خردی در رخ آن گنج زار
کرد به دشنام زبان را در آن
33
هر چه که گفت او سخن ناصواب
زین طرفش بود به رحمت جواب
44
او به خصومت همه نفرین فزود
وین به لطافت همه تحسین نمود
55
گر چه زد او خنجر پهلو گزای
بود ز عیسی نفس جان فزای
66
گفت رفیقی که نگونیت چیست
پیش زبون گیر زبونیت چیست
77
زو چو به رویت ستم افزون بود
تو سخن از لطف کنی چون بود
88
گفت مسیح از دم روح اللهی
کای ز دمم جان تو بی آگهی
99
هر کس از آن سکه که در کان اوست
آن بدر آرد که به دکان اوست
1010
او خم سرکه است کجا میدهد
وانکه نباتست به دل کی دهد
1111
من نشوم چون ز وی افروخته
او شود از من ادب آموخته
1212
من که ز دم مایه ده جان شدم
این صفتم داد خدا زان شدم
1313
خلق نکو باد مسیحا بود
پاسخ بد مرگ مفاجا بود
1414
خسرو اگر خوش دمی از هم دمان
رو که تویی عیسی آخر زمان
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

