Toggle stanza 1
خبری ده به من، ای باد که جانان چونست
1

خبری ده به من، ای باد که جانان چونست

آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست

2

با که می می خورد آن ظالم و در خوردن می

آن رخ پر خوی و آن زلف پریشان چونست

3

چشم بد خوش که هشیار نباشد، مست است

لب میگونش که دیوانه بود، آن چونست

4

رخ و زلفش را می دانم باری که خوشند

دل دیوانه من پهلوی ایشان چونست

5

روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند

یا رب، آن یوسف گم گشته به زندان چونست

6

گل به رعنایی و نازست به مجلس، باری

حال آن بلبل آشفته به بستان چونست

7

هم به جان و سر جانان که کم و بیش مگوی

گو همین یک سخن راست که جانان چونست

8

خشک سال است درین عهد وفا را، ای اشک

زان حوالی که تو می آیی، باران چونست

9

پست شد خسرو مسکین به لگدکوب فراق

مور در خاک فرو رفت، سلیمان چونست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور