Toggle stanza 1
جفا کز وی برین جان زبون رفت
1

جفا کز وی برین جان زبون رفت

نگویم، گر چه از گفتن فزون رفت

2

هم اول روز کامد پیش چشمم

ز راه دیده در جانم درون رفت

3

نه من مرده نه زنده، زان که هر بار

که او آمد به دل جانم درون رفت

4

خطش آغاز شد، بیچاره جانم

نرفت از پیش این خواهد کنون رفت

5

دلم می گفت از او شب سرگذشتی

همه شب تا به روز از دیده خون رفت

6

همین دانم خبرگاه سحرگاه

ز بیهوشی نمی دانم که چون رفت

7

نشد از جادویی هم زان خسرو

همه عمرش به تعویذ و فسون رفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور