غزل شمارهٔ 1937
Toggle stanza 1گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمی
11
گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمی
کی به کمند ابرویت خسته زخم تیرمی
22
هست یقین چو مردنم، از غم دوریش مکش
باری اگر بمیرمی، در قدم تو میرمی
33
بودم اسیر کافران وقتی و در فراق تو
در هوسم که این زمان کاش همان اسیرمی
44
پند دهند کز بتان چشم ببند جان من
باز کشید تا مگر بند کسی پذیرمی
55
ترک سخن بگو که شدملک جهان از آن من
آه که تنگ در برت یک شب اگر بگیرمی
66
طعنه زنی که خسروا، ملک جهان ستانمی
گر به ولایت سخن مثل تو بی نظیرمی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

