Toggle stanza 1
باد آمد و بویی زنگارم نرسانید
1

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید

پنهان سخنی از لب یارم نرسانید

2

فریاد من خسته رسانید به کویش

فریاد که در گوش نگارم نرسانید

3

افسوس که بگذشت همه عمر به افسوس

بخت آرزوی دل به کنارم نرسانید

4

ایام جوانی به سر زلف بتان شد

اقبال به سر رشته کارم نرسانید

5

چون بلبل دی با نفس سرد بمردم

ایام به گلهای بهارم نرسانید

6

چه سود ازین لاف عیاری که سیاست

سر بر شرف کنگر دارم نرسانید

7

گفتم که خورم تیری و ایمن شوم، آن نیز

آن کافر دیوانه سوارم نرسانید

8

مشتاق ملک خاک شدم بر در دهلیز

دولت به سراپرده یارم نرسانید

9

صد شربت خون داد به خسرو ز غم عشق

یک جرعه می وقت خمارم نرسانید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور