Toggle stanza 1
عزم برون چو مست خماری شوی، مکن
1

عزم برون چو مست خماری شوی، مکن

تاراج نقش آزری ومانوی مکن

2

خردی و همرهی بدان می کنی، خطاست

خوبی، ولی چه سود که بد می شوی، مکن

3

گر چه خوش است جور و جفاهای نیکوان

لیکن اگر نصیحت من بشنوی، مکن

4

کج می نهی به گاه خرامش به دیده پای

افگار گشت چشم من، این کج روی مکن

5

گیرم که از لبم نرسانی گل انگبین

باری بدین سخن دل دشمن قوی مکن

6

بنمای رو و چشم مرا منتظر مدار

بگشای زلف وکار مرا یکتوی مکن

7

عشق آفت است، خسرو، پا را به هوش نه

تسلیم شو به بندگی و خسروی مکن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور