غزل شمارهٔ 1247
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسم
11
بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسم
وگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار میترسم
22
چه حال است این که از بیم رقیبان ننگرم رویت؟
هوس میآیدم گل چیدن و از خار میترسم
33
معاذالله که از مردن بترسم در غمت، لیکن
ز داغ دوری و محرومی دیدار میترسم
44
دلی دارم کباب از دست غم، پیشت کشم، لیکن
ز خوی نازک آن نرگس خونخوار میترسم
55
تو شب در خواب مستی و مرا تا روز بیداری
مخسپ ایمن که من زین دیده بیدار میترسم
66
جوانی، خنده بر خونابه پیران مکن، زیرا
تو میخندی و من زین گریه بسیار میترسم
77
مرا زین دیده آزار جراحت میتراود دل
مبادا کاندر او ماند از این آزار میترسم
88
ز درد من دلت هر سوی زحمت میکند، لیکن
ز بسی سامانی بخت پریشان کار میترسم
99
نیم خسرو که فرهادم، نمانده جانم از عشقت
اگر ماندهست، از شیرینی گفتار میترسم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

