Toggle stanza 1
بگویم حال خویشت، لیک از آزار می‌ترسم
1

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می‌ترسم

وگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار می‌ترسم

2

چه حال است این که از بیم رقیبان ننگرم رویت؟

هوس می‌آیدم گل چیدن و از خار می‌ترسم

3

معاذالله که از مردن بترسم در غمت، لیکن

ز داغ دوری و محرومی دیدار می‌ترسم

4

دلی دارم کباب از دست غم، پیشت کشم، لیکن

ز خوی نازک آن نرگس خونخوار می‌ترسم

5

تو شب در خواب مستی و مرا تا روز بیداری

مخسپ ایمن که من زین دیده بیدار می‌ترسم

6

جوانی، خنده بر خونابه پیران مکن، زیرا

تو می‌خندی و من زین گریه بسیار می‌ترسم

7

مرا زین دیده آزار جراحت می‌تراود دل

مبادا کاندر او ماند از این آزار می‌ترسم

8

ز درد من دلت هر سوی زحمت می‌کند، لیکن

ز بسی سامانی بخت پریشان کار می‌ترسم

9

نیم خسرو که فرهادم، نمانده جانم از عشقت

اگر مانده‌ست، از شیرینی گفتار می‌ترسم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور