غزل شمارهٔ 223
Toggle stanza 1کشته تیغ جفایت دل درویش من است
11
کشته تیغ جفایت دل درویش من است
خسته تیر بلایت جگر ریش من است
22
نیک خواهی که کند منع ز عشق تو مرا
منکری دان به حقیقت که بداندیش من است
33
هر گروهی بگزیدند به عالم دینی
عاشقی دین من و بی خبری کیش من است
44
صبر دارم کم و شوق رخ او از حد بیش
غیر ازین نیست دگر هر چه کم و بیش من است
55
گفتم، از نوش لبت کام که یابد، گفتا
آنکه مجروح تر از غمزه چون نیش من است
66
گر دل از ما ببرید و به تو پیوست، چه باک
آشنا با تو و بیگانه ز من، خویش من است
77
جان ازین بادیه خسرو، نتوان برد به جهد
آه ازین وادی خونخوار که در پیش من است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

