Toggle stanza 1
ای باد، لطفی کن برو در کوی جانان ساکنک
1

ای باد، لطفی کن برو در کوی جانان ساکنک

احوال من در گوش او یک لحظه بر خوان ساکنک

2

گر خسته ای آمد به جان، گر زنده می خواهی دلی

از لعل شکر بار خود بفرست درمان ساکنک

3

رفتم ز جان برخاستم در خواب بود آن نازنین

از خواب خوش برخاستم ترسان و لرزان ساکنک

4

چون خاست او از خواب خوش، افتادم اندر پای او

برداشت سر از پای خود خندان و نازان ساکنک

5

گفتم که ای گلروی من، وقتی نگشتی آن من

گفتا که من آن توام، بیم رقیبان ساکنک

6

با یار بودم ساعتی رفتم، به باغ و بوستان

در باغ و بستان آمدم افتان و خیزان ساکنک

7

بر روی و مویش بوسه ها می دادم و می گفت او

چون کافران غارت مکن آخر مسلمان ساکنک

8

دشنامها می داد او هر دم به زیر لب مرا

من روی خود بر پای او نالان و مالان ساکنک

9

خسرو اگر در کوی تو رفتن نداند روز را

لابد رود در نیم شب از خلق پنهان ساکنک

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور