Toggle stanza 1
ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ای
1

ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ای

سوی من بین، اگر اندر سر آزار نه ای

2

از تو هر روز گرفتار بلایی گردم

تو چه دانی که در این روز گرفتار نه ای؟

3

هر شب از ناله من خواب نیاید کس را

خفته ای تو که در این واقعه بیدار نه ای

4

با من خسته کم رویم ز تو در دیوارست

می کن آخر سخنی، صورت دیوار نه ای

5

نار دانی ز دو لب بر من بیمار فرست

شکر آن را که چو من در هم و بیمار نه ای

6

از برای دل من جان من امروز ببر

گر چه عهدی ست به دنباله این کار نه ای

7

یار بنشست مرا در دل و من می دانم و او

خسروا، خیز که تو محرم اسرار نه ای

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور