غزل شمارهٔ 1781
Toggle stanza 1ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ای
11
ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ای
سوی من بین، اگر اندر سر آزار نه ای
22
از تو هر روز گرفتار بلایی گردم
تو چه دانی که در این روز گرفتار نه ای؟
33
هر شب از ناله من خواب نیاید کس را
خفته ای تو که در این واقعه بیدار نه ای
44
با من خسته کم رویم ز تو در دیوارست
می کن آخر سخنی، صورت دیوار نه ای
55
نار دانی ز دو لب بر من بیمار فرست
شکر آن را که چو من در هم و بیمار نه ای
66
از برای دل من جان من امروز ببر
گر چه عهدی ست به دنباله این کار نه ای
77
یار بنشست مرا در دل و من می دانم و او
خسروا، خیز که تو محرم اسرار نه ای
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

