Toggle stanza 1
چو آن شوخ شب در دل زار گردد
1

چو آن شوخ شب در دل زار گردد

مرا خواب در دیده دشوار گردد

2

دلم گرد آن زلف گردد همه شب

چو دزدی که اندر شب تار گردد

3

شب و روز گردد در آن کوی جانم

چو بادی که بر بام و دیوار گردد

4

بلایی جز این نیست بر جان مسکین

که آن شوخ در سینه بسیار گردد

5

مرا کشت و بیداری بخت ما را

هوس هم نیاید که بیدار گردد

6

طبیبم همان به که سویم نیاید

که ترسم ز درد من افگار گردد

7

چو بیزار شد یار، جان کیست، باری

رها کن که او نیز بیزار گردد

8

گرفتار از طعن بدگوی، یارب

به روز بد من گرفتار گردد

9

چگونه کند وصف آن روی خسرو

که در دیدنش عقل بیکار گردد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور