غزل شمارهٔ 611

Toggle stanza 1
باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود
1

باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود

دیوانه باز آید همی آنکو تماشا می رود

2

کشته کسان را سو به سو، خصمان خود در جستجو

من در نهان لرزان ازو، او آشکارا می رود

3

او در ره و بر من ستم، کای من هلاک آن قدم

ور خود نخواهد کشتنم، هیچش مگو تا می رود

4

از ما زمانی یاد کن، ویران دلی آباد کن

امروز باری شاد کن، جانی که فردا می رود

5

گر می بپوسم در کفن، ای باد گلبوی چمن

آنجا فشانی خاک من کان سرو رعنا می دهد

6

دل را به حیله هر زمان دل می دهم تا بی توان

چون باز از دستم عنان بسته همان جا می رود

7

نظارگی را از برون سهل است دستی پر ز خون

ای یوسف، اینجا بین که چون خون زلیخا می رود

8

ای پاسبان آن سرا، تو نیز پنداری چو ما

لیکن چه آگاهی ترا زان شب که بر ما می رود؟

9

گر چه شدم شیدا ازو، هم نیست کام ما ارزو

بیهوده خسرو را ازو عمری به سودا می رود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور