غزل شمارهٔ 701
Toggle stanza 1دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
11
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دل به مقصود خود المنت لله برسید
22
باز می گفتمی افسانه هجران با خویش
تا بدان لحظه که بالای سرم مه برسید
33
از پی کوری آن کس که نیارد دیدن
مژده نور بصر بر من آگه برسید
44
آمد آن روشنی چشم به استقبالش
مردم دیده روان تا به سر ره برسید
55
آمد آن ساده زنخ، بر من بیهوش زد آب
بر من تشنه نگه کن که چسان چه برسید؟
66
گریه بر سوز منش آمده بر سوختگان
آن چه باران کرم بود که ناگه برسید
77
دل ستد از من بیمار و به پرسش نامد
چون خبر یافت که جان می دهم، آنگه برسید
88
می کشیدم سر زلفش ز قفا جانب روی
تا شب تار به نزدیک سحرگه برسید
99
خسروا، گر رسد ابله به بهشتی چه عجب؟
عجب این بین که بهشتی سوی ابله برسید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

