Toggle stanza 1
سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارم
1

سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارم

ز اندیشه دلم خون شد تا چند نهان دارم

2

گر سر ننهم پیشت، خاکی بنهی بر سر

من سرمه کنم آن را، در دیده جان دارم

3

از تو نگرانیها افتاد مرا در دل

تا چند به روی تو دیده نگران دارم

4

بی خواب کنی چشمم، تو دیده آن داری

چون باز کنم پیشت، من زهره آن دارم

5

گردد دلم از عشقت گرداب بلا شد غم

تا چند ازین طوفان خود را به کران دارم

6

گفتی که بیا بر من، اندیشه مدار از کس

گر بخت دهد یاری، اندیشه آن دارم

7

با تو چه دهم هر دم، چون هست دم سر دم

گل را چه برم مهمان، چون باد خزان دارم

8

در هجر تو خسرو را اینک به لب آمد جان

جانی که رسد بر لب چندش به زبان دارم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور