Toggle stanza 1
مرا باز از طریق ساقی خود یاد می‌آید
1

مرا باز از طریق ساقی خود یاد می‌آید

غم دیرینه بازم در دل ناشاد می‌آید

2

از این سو می‌رسد هجرش کشیده تیغ در کشتن

وز آن سو بختم از بهر مبارکباد می‌آید

3

بسوز، ای عاشق خسته که آن بی‌مهر می‌آید

بنال، ای بلبل مسکین که آن صیاد می‌آید

4

فرو خوردن نمی‌آرم فغان زار خود پیشش

که سگ چون دزد را دریافت در فریاد می‌آید

5

برو، ای خواب، یار من نه‌ای، زیرا که من امشب

سر زلف پریشان کسی‌ام یاد می‌آید

6

ز بیش می‌کشد بادم، رواقم باش گو، باری

من این روزن نمی‌خواهم که این سو باد می‌آید

7

فراموشم نمی‌گردد سر زلف چو شمشادش

که بوی غایب خویشم از آن شمشاد می‌آید

8

خرابم کرده بود و رفته بود او، ای مسلمانان

که باز آن یار بدخویم بر آن بنیاد می‌آید

9

چنانت دوست می‌دارم که غیرت می‌برد جانم

ز تو بر دیگری گر خود همه بیداد می‌آید

10

جگرسوز است مشنو، جان من، افسانه خسرو

کز او بوی دل شوریده فرهاد می‌آید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور