Toggle stanza 1
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت
1

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت

غمت درونه جان خراب را بگرفت

2

چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش

چنین که خون جگر جای آب را بگرفت

3

گرفت خط لب چون آب زندگانی او

بسان سبزه که لبهای آب را بگرفت

4

سؤال کردم بوسی از آن لب چو شکر

سخن در آمد و راه جواب را بگرفت

5

ز غیرت رخ او آفتاب خواست ز چرخ

فرو فتد، که ذنب آفتاب را بگرفت

6

رواست گر بزند خیمه بر فلک خسرو

که آن کمند چو مشکین طناب را بگرفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور