Toggle stanza 1
کسی که بهر تو جان باختن هوس دارد
1

کسی که بهر تو جان باختن هوس دارد

چه غم ز شحنه و اندیشه از عسس دارد

2

سرشک من همه سیماب شد، نمی دانم

که کیمیای صبوری کدام کس دارد؟

3

من غریب به راه امید خاک شدم

خوش آن کسی که بر آن پای دسترس دارد

4

مرا پسین نفس زیستن هوس، وان مست

به خواب ناز کجا پاس این نفس دارد؟

5

هلاک خویش همی گویم، ار چه می دانم

که انگبین چه غم از مردن مگس دارد؟

6

تو خفته می گذر، ای ماهروی مهدنشین

که بار بر شتر است و فغان جرس دارد

7

برفت جان زتن من در آن جهان و هنوز

ز بهر دیدن تو روی باز پس دارد

8

تو خود به بوسه دهی جان، ولی نیارد گفت

که باز مرده تو زندگی هوس دارد

9

بلاست میل تو در روزگار خسرو، از آنک

چه دوستیست که آتش به سوی خس دارد؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور