غزل شمارهٔ 341

Toggle stanza 1
بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ست
1

بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ست

مرا نه طاقت صبر و نه زهره خواب ست

2

شب امید مرا روز روشنایی نیست

جز از رخ تو که در تیره شب چو مهتاب ست

3

یکی ببین که دل من چگونه می سوزد

درون زلف تو گویی که کرم شب تاب ست

4

دو چشم تو که همی کعبتین غلطان است

مقامرست، ولی معتکف به محراب ست

5

ز جور چشم تو تن در دهم به بیماری

چو نقد عافیت اندر زمانه نایاب ست

6

رخ چو آب حیات تو آب بنده بریخت

هنوز دوستی بنده هم بر آن آب ست

7

گر آب دیده کنم، طعنه های سخت مزن

که همچو خشت زدن در میانه آب ست

8

حکایت من و تو پوست باز کرد ز من

مگر شنو مثل گوسفند و قصاب ست

9

تو قلب می زنی و بد نگویدت خسرو

چو نیست آن ز تو، این از سپهر قلاب ست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور