Toggle stanza 1
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم
1

چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم

کم زان که فتاده به سر کوی تو باشم

2

کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و این درد

یک روز مگر راتبه خوی تو باشم

3

هر صبح به قبله همه خلق و من بدکیش

افتاده در اندیشه ابروی تو باشم

4

روز از هوس قد تو گشتم به چمنها

شب نیز در اندیشه گیسوی تو باشم

5

خورشید برآید، خبرم نبود و مه نیز

بس گر دل پر خون به غم روی تو باشم

6

بنواز به یک ناوکم، ای ترک، که باری

من نیز طفیلی خور آهوی تو باشم

7

آن دم که تو در کشتن من دست برآری

خلقی همه سوی من و من سوی تو باشم

8

نآیم به در از منت دشنام تو هرگز

با آن که همه عمر دعاگوی تو باشم

9

این است بهار دل خسرو که چو غنچه

صد پاره جگر از هوس روی تو باشم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور