Toggle stanza 1
مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهم
1

مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهم

نهانی خنده ای هم زان لب و دندان نمی خواهم

2

به غمزه زاهدان را کش، به ناوک مصلحان را زن

که من خون پلید خود بر آن دامان نمی خواهم

3

سر لبهات گردم، سبزه شان آغاز شد آن گه

وگر زین بگذرد، من زیستن چندان نمی خواهم

4

ز مستیت ببین چندین زیان صبر و دل دارم

مگر یک سود کان دم بوسه را فرمان نمی خواهم

5

به رویت آرزومندم، مدار از من دریغ آخر

که بت می جویم، ای کافر، ز تو ایمان نمی خواهم

6

مرا کش، ای نکوخواه و دعای بد مکن او را

که من این راز دل می خواهم و از جان نمی خواهم

7

طبیبا، درد عشق است این و خوش می آیدم مردن

رها کن درد من بامن که من خود جان نمی خواهم

8

برو، ای عهد مستوری، درآ، ای دور بدنامی

که من دیوانه عشقم، سر و سامان نمی خواهم

9

چو کار از زر برآید، کیمیا می خواهم، ای گردون

بده، سهل است این، خاک در سلطان نمی خواهم

10

جلال دین و دنیا شاه پرور، زآنک می خواهم

به دولت عمر او، وان عمر را پایان نمی خواهم

11

ز دست بیدلی خسرو به جان آمد، اگر بخشی

دلی می خواهم از تو، لیک آبادان نمی خواهم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور