غزل شمارهٔ 896
Toggle stanza 1مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زد
11
مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زد
به هیچ چیز مگیرش که هیچ چیز نیرزد
22
اگر چه عاقل داننده بر زمانه بخندد
به خنده لب افشان به هیچ چیز نیرزد
33
کلاه مرتبه خویش بین و تنگ مکن دل
که با قبای تو نه چرخ یک طریز نیرزد
44
ز زشتخوبی همصحبتانِ دهر حذر کن
که خوی زشت بدان صحبت عزیز نیرزد
55
مبین به باد و بروتی که نیست مردمی او را
به سبلتی که محاسن کم است تیز نیرزد
66
چو حاصل از بی چرخ است هر چه چرخ نگردد
گر است حاصل قارون به یک پشیز نیرزد
77
عروس دهر کنیزی ست، خسرو، ار چه دهندت
تمام ملک جهان ننگ آن کنیز نیرزد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

