Toggle stanza 1
حسن تو کاندیشه به کارش گم است
1

حسن تو کاندیشه به کارش گم است

کی به حد معرفت مردم است

2

پرده برافگن که گه والضحی است

زانکه رهی در تو و در خود گم است

3

بارگی آهسته تر، ای هوشیار

زانکه صف مور به زیر سم است

4

این تن چوبین که به صد پاره باد

پختن سودای ترا هیزم است

5

خواب به افسون مگر آریم، زآنک

خوابگه غمزه پر گزدم است

6

بخت بدم به نشود ز آب چشم

زانکه سعادت نه در این انجم است

7

من به صفا کی رسم از درد خم

فتنه ساقیم چو دم در دم است

8

ای که نهی مرغ حرم نام من

حسرت من بر مگسان خم است

9

خسرو از عشق زید نه به طبع

عنصر عشاق مگر پنجم است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور