غزل شمارهٔ 616

Toggle stanza 1
شمشیر کین باز آن صنم بر قصد دل‌ها می‌کشد
1

شمشیر کین باز آن صنم بر قصد دل‌ها می‌کشد

جان هم کشد بار غمش، دل خود نه تنها می‌کشد

2

خطی که از دود دلم بر گرد آن لب سبزه شد

ما را از آن سبزی همه خاطر به صحرا می‌کشد

3

مایل به سرو قد او باشد دل خسته مرا

عاشق که صاحب‌همت است میلش به بالا می‌کشد

4

آن غمزه خونریز او خونم بریزد عاقبت

سختی دل قصاب را در زیر خون‌ها می‌کشد

5

در عاشقی ثابت‌قدم هرگز نباشد آنکه او

از کوی یار دلستان از بیم جان پا می‌کشد

6

عشقت چو کالای من است، جور رقیبان می‌کشم

تاجر جفای دود را از بهر کالا می‌کشد

7

چشمم که از هجر رخت، زین پیش چون قلزم بدی

اکنون چه جیحون شد روان، میلش به دریا می‌کشد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور