Toggle stanza 1
ای درد بیدرد دلم، تاراج پنهان کرده ای
1

ای درد بیدرد دلم، تاراج پنهان کرده ای

یا جان بهم بیرون روی کآرام در جان کرده ای

2

در حیرتم تا هر شبی چون خواب می آید ترا

زینسان که در هر گوشه ای صد دل پریشان کرده ای

3

فتنه دمی در عهد تو بیکار ننشیند همی

از نقد جان ها لاجرم مزدش فراوان کرده ای

4

دی چشم را فرموده ای گه گه نظر در کشتگان

گر در پذیرد اینقدر، گبری مسلمان کرده ای

5

تو مست و دلها بر درت گشته روان از هر طرف

در چار بازار بلا نرخ دل ارزان کرده ای

6

گفتی ندانم بی سبب غمگین چه می دارد مرا؟

من آشکارا گویمت خونها که پنهان کرده ای

7

از نیکوان کس را نبود این مرحمت بر عاشقان

آباد بر تو کز ستم صد خانه ویران کرده ای

8

دانم که نتوانی وفا، لبک اندک اندک خوی کن

کانچ از جفاکاری بود چندانکه بتوان، کرده ای

9

دل در گلی بندم، ولی گل نیست چون تو، چون کنم؟

آخر تو هم وقتی گذر سوی گلستان کرده ای

10

در پیش زلف و خال تو خون جگر می ریختم

دل گفت کاین هم، خسروا، شبهای هجران کرده ای

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور