غزل شمارهٔ 1643
Toggle stanza 1منم و خیال بازی شب و روز با جانان
11
منم و خیال بازی شب و روز با جانان
ز خط خوش تو با خود ورقم خیال جوانان
22
که زید به شهر ازینان که اسیر تو جهانی
تو چو خونیان ظالم ز کرشمه تیغ رانان
33
تو که پیر زهد و تقوی به خرامشی کشی صد
چه غمت بود عفاالله ز هلاکت جوانان
44
سخن فراقت از دل، هوس هلاک من شد
چو نفیر و آه و جانم به حضور ناتوانان
55
من و حیرت و خموشی، تو شناسی این معما
که حدیث خوش نگفتی به زبان بی زبانان
66
چه کنم، چه حیله سازم که به جان رسید کارم
که ز طعن خلق نادان، به زبان کاردانان
77
تو اگر چه گاه گاهی نکنی نگه به خسرو
چه خوش است، وه که جانش به حدیث بدگمانان!
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

