Toggle stanza 1
منم و خیال بازی شب و روز با جانان
1

منم و خیال بازی شب و روز با جانان

ز خط خوش تو با خود ورقم خیال جوانان

2

که زید به شهر ازینان که اسیر تو جهانی

تو چو خونیان ظالم ز کرشمه تیغ رانان

3

تو که پیر زهد و تقوی به خرامشی کشی صد

چه غمت بود عفاالله ز هلاکت جوانان

4

سخن فراقت از دل، هوس هلاک من شد

چو نفیر و آه و جانم به حضور ناتوانان

5

من و حیرت و خموشی، تو شناسی این معما

که حدیث خوش نگفتی به زبان بی زبانان

6

چه کنم، چه حیله سازم که به جان رسید کارم

که ز طعن خلق نادان، به زبان کاردانان

7

تو اگر چه گاه گاهی نکنی نگه به خسرو

چه خوش است، وه که جانش به حدیث بدگمانان!

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور