Toggle stanza 1
دل می بری و در خم مو می کنی، مکن
1

دل می بری و در خم مو می کنی، مکن

آزردن دل همه خو می کنی، مکن

2

تو جور می کنی و من از دیده می کشم

این شیوه گر چه نیک نکو می کنی، مکن

3

خلقی ز بوی تو همه دیوانه گشت و مست

باری تو گل ز بهر چه بو می کنی، مکن

4

گاهم زنخ نمایی و گه زلف می کشی

بی رشته ام به چاه فرو می کنی، مکن

5

لرزانست بر تو جان من از آه بیدلان

گه گه که گشت بر لب جو می کنی، مکن

6

خون می کنی دل من و بندی به زلف خویش

خود می کنی و بر سر او می کنی، مکن

7

جای دگر مده دل گم گشته را نشان

آواره ام چه سوی به سو می کنی، مکن

8

گفتی که خسروا، چه کنم کت بود خلاص؟

آن شانه را که در خم مو می کنی، مکن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور