غزل شمارهٔ 1241
Toggle stanza 1به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم
11
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم
وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش میدارم
22
خیال زلف او را رنجه میسازم، بیا، ای جان
که بیرون آید، آنگه چشم بر جولانش میدارم
33
رخ او بینم و با خویشتن گویم، نمیبینم
عجایب غیرتی کز خویشتن پنهانش میدارم
44
اگر میرم، فسوسی نیست بر جانم، جز این حسرت
که جان بویش گرفت از بس که اندر جانش میدارم
55
هنوز از غارت سیمین برآن آخر نمیگردد
دل خسرو که، چندین سال شد، ویرانش میدارم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

