Toggle stanza 1
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
1

هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند

آید به دل کسی و ره جان ما زند

2

فریاد از آن دلی که به فریاد هر شبی

نالش به درد از آن سر زلف دو تا زند

3

نی نغمه طرب که بود ارغنون مرگ

مرغی که در شکنجه دامی نوا زند

4

ای فاخته، زناله زن آتش به بوستان

کز گل امید نیست که بوی وفا زند

5

او در خرام و دیده به راهش، چه کم شود؟

گر از طفیل سنگ رهت پشت پا زند

6

بی خواست آهی از دل من می زند، بترس

کاین تیر ناگرفته ندانم کجا زند؟

7

ای پندگوی، شیفته را چون نماند سنگ

خلقی رها کنش که کلوخ جفا زند

8

خسرو ز رشک غیر به جان می رسد، بلی

خیزد قیامتی چو گدا بر گدا زند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور