غزل شمارهٔ 886
Toggle stanza 1هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
11
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
آید به دل کسی و ره جان ما زند
22
فریاد از آن دلی که به فریاد هر شبی
نالش به درد از آن سر زلف دو تا زند
33
نی نغمه طرب که بود ارغنون مرگ
مرغی که در شکنجه دامی نوا زند
44
ای فاخته، زناله زن آتش به بوستان
کز گل امید نیست که بوی وفا زند
55
او در خرام و دیده به راهش، چه کم شود؟
گر از طفیل سنگ رهت پشت پا زند
66
بی خواست آهی از دل من می زند، بترس
کاین تیر ناگرفته ندانم کجا زند؟
77
ای پندگوی، شیفته را چون نماند سنگ
خلقی رها کنش که کلوخ جفا زند
88
خسرو ز رشک غیر به جان می رسد، بلی
خیزد قیامتی چو گدا بر گدا زند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

