غزل شمارهٔ 817
Toggle stanza 1چندان که یار ما را در حسن ناز باشد
11
چندان که یار ما را در حسن ناز باشد
ما را هزار چندان با او نیاز باشد
22
عمری به سوی زلفش سرگشته چون نسیمم
بیماروار حیران، تا کی جواز باشد؟
33
در یک نظر فریبد محراب ابروی او
صد ساله زاهدی را کو در نماز باشد
44
از هر مقام کافتد عشاق بینوا را
آهنگ کوی جانان عزم حجاز باشد
55
آنجا که حسن خوبان جلوه دهند، عاشق
جز روی تو نبیند، گر چشم باز باشد
66
تر شد مرا ز هجرت از خون دیده دامن
چون شمع نیم سوزی کاندر گداز باشد
77
جز خون دل که آید هر دم به چشم خسرو
یک دوست در نیاید، گر اهل راز باشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

