Toggle stanza 1
مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت
1

مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت

بی‌مونس و بی‌رفیق و بی‌همدم و جفت

2

زنهار! به کس مگو تو این رازِ نهفت

هر لاله که پَژْمُرد، نخواهد بِشْکفت!

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل گوهر سبحه محبت می سفت

وز ساحت جان غبار غفلت می رفت

جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 3

بشکافت زمین به سبزه و گل بشکفت

شد در چمن آشکار اسرار نهفت

جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 49

چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت

بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت

رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 6

آن را که غمی باشد و بتواند گفت

گر از دل خود بگفت بتواند رفت

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 132

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت

ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 218

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت

با تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 222

سر سخن دوست نمیارم گفت

دریست گرانبها نمیارم سفت

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 346

گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت

گفت ار بجهی کند غمم مستخفت

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 385

منصور حلاجی که اناالحق میگفت

خاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 419

رازی که سر زلف تو با باد بگفت

خود باد کجا تواند آن راز نهفت

سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 91

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور