Toggle stanza 1
گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو را
1

گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو را

خون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را

2

هر بنا محکم ز سنگ است ای دلت چون سنگ سخت

چون بنای دوستی محکم نمی بینم تو را

3

عشق شد در دل مقیم ای عقل درد سر ببر

کاندرین خلوتسرا محرم نمی بینم تو را

4

بهر قتل عاشقان می دیدمت زین بیش غم

چون به بخت ما رسید آن هم نمی بینم تو را

5

طینت پاک تو گویی ز آب و خاک دیگر است

جنس آب و خاک این عالم نمی بینم تو را

6

از خم محراب ابرویش همانا غافلی

ای که هرگز پشت طاعت خم نمی بینم تو را

7

از تو هر مو بر تن جامی غمی دارد جدا

وز غم او یک سر مو غم نمی بینم تو را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور