Toggle stanza 1
دل با خیال آن لب میگون ز دست شد
1

دل با خیال آن لب میگون ز دست شد

ای عاقلان کناره که دیوانه مست شد

2

نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار

برخاست باز و فتنه اهل نشست شد

3

از طرف باغ ناله بلبل نمی رسد

مسکین مگر به دام گلی پای بست شد

4

آن بت نمود عکس رخ خود در آینه

من بت پرست گشتم و او خودپرست شد

5

بگذر دلا به فکر دهانش ز بود خویش

چون نیستی ست عاقبت هر چه هست شد

6

از تاج سلطنت سر ما گر نشد بلند

این بس که زیر پای تو چون خاک پست شد

7

جامی شکست شیشه تقوی و کار او

در عاشقی درست همه زان شکست شد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور