Toggle stanza 1
ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زده
1

ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زده

دیگری در رشک ازان ناوک که بر هر یک زده

2

آن دهان را در رسوم دلبری کوچک مخوان

راه دل بس بر بزرگ دین که آن کوچک زده

3

زاستخوان سینه چون تیرت دو نیمه گشته دل

از درون فریاد نصف لی و نصف لک زده

4

تا رگ جان در تنم باشد نهم بر سر چو تاج

پاسبان تو شبم سنگی که بر تارک زده

5

چون دهان در صفحه رویت محل شک فتاد

خالهایت در حواشی نقطه های شک زده

6

هرکه با عیش دو عالم از تو رو برتافته

دست خویش از دولت بسیار در اندک زده

7

دعوی عشق تو را زلفت قوی مستمسکیست

چون ز عشقت دم زده جامی به مستمسک زده

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور