Toggle stanza 1
زهی رویت ز هر رویی نموده
1

زهی رویت ز هر رویی نموده

به جز روی تو خود رویی نبوده

2

نموده روی خویش از حسن خوبان

دل عشاق بی سامان ربوده

3

فروغ روی تو عالم بگیرد

ز زلفت گر شود تاری گشوده

4

نداند سر عشقت کس به از تو

که هم خود گفته ای هم خود شنوده

5

اگر ماند همه اعیان عالم

به خلوتخانه وحدت غنوده

6

وگر نقش همه ذرات عالم

شود ز آیینه هستی نموده

7

نگردد قدس ذات لایزالت

ازان یک کاسته زین یک فزوده

8

ثنای ذات تو جامی چه داند

چه گوید ناستوده از ستوده

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور